بسم الله الرحمن الرحیم

طرح جداسازی اسلام و مسلمین از سیاست و حکومت و رهبری

برکناری و جداسازی اســلام از سیاست و حکــومت و رهبری، یعنی برکنــاری و جــداسازی مسلمین و جــوامع اســلامی از سیاست و حکـومت و رهبری، زیـرا مسلمین و جــوامع اسـلامی، حامـل فکر و عقیدۀ اسـلامی و اخـلاق و فرهنگ اســلامی و رفتار و عملکـرد اسـلامی هستند. بله میشود که چیزی را قبول کرد و چیزی را نقد کرد، امری را سنتی و امری را مترقی اعلام کرد، و بخشی از کار و فعالیت سماء نیز همین قبول و نقد و بررسی است. اما اینکه کسان و جریانات و زورگویانی بیایند و بخواهند که اسلام و مسلمین را با هر روش و نگرش و اجتهادی از صحنۀ سیاست و حکومت و رهبری اجتماع حذف نمایند و زیر عنوان «اسلام سیاسی» در پی سرکوبی و ریشه کنی آن بر آیند، این مسئلۀ دیگری است. اینـست که ترویج و تقـنین برکناری و جداسازی اسـلام از سیاست و حکومت و رهبری، بنابر زور و حیله گری، و ممنوع کردن تشکیل احزاب و سازمانهای اسلامی (ممانعت از تجمع و سازماندهی مسلمین)، طـرح و برنامۀ استعمارگران و کـار و پیشۀ مستبدین مکـار و دست نشانده ای است که میخواهند اسلام و مسلمین و جوامع اسلامی را از سیادت و رهبری و از تجمع و اتحاد و قدرت گیری محروم نمایند و نظام استبدادی غربی را به نام دمکراسی، اما به زور گلوله و باروت و در سایۀ سرکوب و حیله گری، بر مسلمین و جوامع اسلامی و جهان اسلام تحمیل نمایند، همانطور که تا حال نیز چنین کرده اند، وهم اکنون شاهدیم و تمام مردم دنیا میدانند که چگونه نظامهای استبدادی و استعماری «لائیک و اسلام ستیز» و بر کنار کنندۀ اسلام و مسلمین از سیاست و حکومت و رهبری در سراسر جهان اسلام بر جوامع اسلامی تحمیل شده اند و مُکمِّل سلطۀ جهانی استعمار و امپریالیسم گشته اند. البته بیداری مسلمین و جوامع اسلامی، که وضع را پیچیده تر کرده، مستبدین و استعمارگران را وادار نموده تا در نام ها و لباس های مختلفی ظاهـر گردند، و این مسئله ناشی از این واقعیت است که اگر مستبدین و استعمارگران به تناسب رشد ملل زیرسلطه، تغییر شکل و تغییر نقشه ندهند، توان تداوم سلطه گری و حذف جوامع اسلامی از سیاست و حکومت و رهبری را نخواهند داشت و زمینۀ مهار ملل مسلمان را از دست خواهند داد. اینست که مستبدین و استعمارگران میخواهند مسلمین و جوامع اسلامی را در دو راهۀ: یا «تـرک اســلام و اسلامیت!» یا «محرومیت از حکـومت و رهبری!» قرار دهند، و در همان حال مدعی آزادی! و دمکراسی! میشوند، یعنی به نام آزادی و دمکراسی، بشریت و جوامع اسلامی را در جبر و مجبوری و در وضعی استبدادی و در دو راهـــۀ یا ترک اسلام یا محرومیت از حکومت و رهبری می اندازند، وبدین شیوه، سلطۀ خود را برملل جهان و برجوامع اسلامی تحمیل میکنند. و چون سلطه گر و بشر ستیز وغارتگر هستند، در همان حال آزادی بیان را از این ملل سلب میکنند، تا دروغ ها و حیله گری هاشان افشـاء نشود و همه چیز در مجهـولیت! و در حالت ابهــام! باقی بماند. حال سؤال اینست که این موضع استبدادی - استعماری (اسلام ستیزی)، وضعیت سیاسی کشورها وجوامع اسلامی را به کجا می برد؟ جواب این سؤال چنین است: این موضع استبدادی- استعماری، وضعیت سیاسی کشورها و جوامع اسلامی را در یک دو راهۀ خیلی خطرناک و پر مصیبت قرار میدهد و آزادی و مردمسالاری و کثرتگرایی را در آنهـــا و در میـــان آنهــا بسیار به تأخیر می اندازد، و صحنۀ سیاست و حکومت و رهبری، بجـــای اینکــه محل آزادی و مـــردمسالاری و تکثرگــرایی و میدان تنـــافس و رقـــابت مسالمت آمیز برای تحقــق «مدیریت بهتـر» باشد، به صحنۀ سرنوشت و صحنۀ شکست و پیروزی «دو دشمن اســــاسی» تبدیل میشود، که دریک طرفش مسلمین وجوامع اسلامی، و درطرف دیگرش مستبدین اسلام ستیز و استعمارگران سلطه گر قرار دارند.

درمورد رابطۀ دین و رهبری دربلاد غربی نیز باید گفت: اگر درغرب، مسیحیت و دینداری مسیحی، بنابر «ماهیت غیرسیاسی و محتوای افسانه ای آن» از سیاست و رهبری جدا شده است، اما سیاستمداران و دولت مردان و رهبرانش و احزاب و سازمانهای سیاسی اش، دست نشانده و مجری طرح و برنامۀ کسی و از جمله مسلمین و جوامع اسلامی نیستند!!، اما درجهان اسلام، با جداسازی اسلام ومسلمین از سیاست و حکومت و رهبری و طرد و محرومسازی نیروهای اسلامی، علیرغم محتوای سیاسی و اجتماعی اسلام و رهبری و کشورداری شخص محمد رسول الله و تشکیل خلافت اسلامی توسط  خلفای راشده، می خواهند دشمنان اسلام و مسلمین و دست نشاندگان استعمار و استبداد در مسند قدرت و حکومت و رهبری باشند و بر کشورها و جوامع اسلامی و مسلمین زیر سلطه فرمانروایی کنند!!، آنهم نه از راه انتخابات آزاد و کسب آرای مردم، بلکه از راه قهـــر و سرکوبگری و از طریق حیله گریهای استعماری و استبـــداد دست نشانده ای که در پی ویرانگی و عقب ماندگی و تفرق و تلاشی هر چه بیشتر جهان اسلامی و جوامع اسلامی است؟!، اینست ماهیت واقعی شعار «جدایی اسـلام و مسلمین از سیـاست و حکـومت»، شعـاری که کار و هدفش تبدیل مسلمین و جوامع اسلامی به اُسَرای زیر دست استعمارگران رنگارنگ و مختلف الشکل بصورتی بنیادی و ریشه ای است. اما چنین راه و روشی، که مبنی بر حذف و نابودی مسلمین و تحمیل نظامهای لائیک و اسلام ستیز بر کشورها و جوامع اسلامی است، راه بجایی نمی برد و بی نتیجه است، چرا که آنها بجای آزاد گذاشتن مردم و اقشار مختلف اجتماع در انتخاب نوع نظام سیاسی و حکومتی و زمینه سازی برای برقراری «دولت آزاد و مردمسالار و کثرتگرا»، اسلام و مسلمین را از صحنۀ سیاست و حکومت و رهبری حذف میکنند، و در عین حال مردم مسلمان را مجبور به پذیرش نظام لائیک و اسلام ستیز میسازند، راه و روش شومی که هم اکنون در میان بسیاری از احزاب و سازمانهای سیاسی ایران رواج یافته و دربین آنها تکرار میشود. آنها بجای طرفداری از نظامی آزاد ومردمسالار و کثرت گرا خواستار جدایی اسلام و مسلمین از سیاست و حکومت و رهبری میشوند، اما مشخص است که مخاطبان واقعی آنها در این «موضعگیری اسلام ستیزانه وغیرمسئولانه ای» که بیثمر و مصیبت بار است، دولتهای استعمارگر غربی هستند، نه مردم ایران و اقوام ایران، و در این نوع موضعگیریهای وابسته گرایانه، خواست و نظر مردم و اقوام ایران و دین و فرهنگ و ارزشهای رایج در ایران چیزی بحساب نمی آیند. اینست که چنین راه و روشی، قبل از هر چیز، ضد آزادی و ضد مردمسالاری و ضد کثرت گرایی است، و بعد از جنگ ها و خونریزی های بسیار و به تاخیــر انداختن آزادی و مـــردمسالاری و کثرت گــرایی، به حـذف و اضمحــلال دست نشاندگــان استعمـــاری - استبـدادی و حتی خــود استعمارگـــران در جهــان اسـلام منتهــی خــواهد شد (ان شـاء الله). اما باید دانست که «سیـاست حـذف و اقصــاء» چه از طرف اسلام ستیزان استعماری- استبدادی، و چه از طرف مسلمین و جریانات اسلامی، جهـــان اســـلام را از آزادی و مردمسالاری و کثرت گرایی، و به تبع آن، از طی کــردن مراحل رشد و ترقی توسعه یافتگی، بکلی باز خواهد داشت، همانطور که تا حال باز داشته است، و سیاستهای استعمارگران و دست نشاندگان نیز در راستای همین هــدف شــوم و در جهت جنگ ونزاع اقـوام وجوامع اسلامی و برای سیاست حذف و اقصای یکدیگر بوده است. وهمین است که درجنگ و نزاع داخلی بین اقوام وجوامع اسلامی وعدم تحمل یکدیگر و در پیش گرفتن سیاست حذف و اقصاء، که از «وابستگی سیاسی» و«خودپرستی وقدرت طلبی» و«ارتجاع وخرافه گری» ناشی میشود، تنها استعمارگران جهانخوار و مرتجعین خرافه گــرا و خودپرستان قــدرت طلب پیروز میشوند، و بازندگان اصلی این وضع شــوم و اقصائی، جوامع اسلامی و احـزاب و سـازمان های آزادیخـواه و استقــلال طلب و جریانات معتقد به ثبـات و آرامش سیاسی و مؤمنـان به رشـد و تــرقی کشورها و جــوامع عقب افتاده است.

اما چیزیکــه در این منــازعه بسیار عجیب و واقعــا باور نکــردنی است اینست: آنچــه و آنکـــه می بایست تحمـــل نشود، اسلام ستیزی، عوامل استبداد و استعماری، و سلطۀ مستقیم و غیرمستقیم غربی است، چرا که این معـرکه در جهان اسلام و در جوامع اسلامی واقع شده است!، اما دریک وضعی کاملا وارونه! آنچه وآنکه تحمل نمیشوند و باید «ریشه کن شود؟!» و از دخالت درسیاست وحکومت و رهبری ممنوع گردد، اسلام ومسلمین ونیروها و احزاب وسازمانهای اسلامی هستند؟؟!!، در حالیکه بصورت عادی و طبیعی و بنابر تجربۀ بشری، توقع اینست که اوضاع عکس این باشد، و مسلمین و جریانات و سازمانهای اسلامی، وجود و حضور اسلام ستیزان استبدادی - استعماری را تحمل نکنند، و یا برای حضور و فعالیت شان، شــروط و موانعی قائل شوند، چونکه بیش از۱۴۰۰ سال است که مسلمین، نیـروهای «اصلی و بلا منازع این بلاد و مناطق» هستند و جوامع این بلاد و مناطق نیز مسلمان نشین و اسلامی محسوب میشوند، و از هر لحاظی بر اسلام ستیزان سبقت و تقدم دارند. اما بر خلاف این واقعیت، گویی این منازعه نه در جوامع اسلامی و نه در جهان اسلام، بلکه در بلاد و کشورهای غربی و در جوامع غیراسلامی واقع شده است؟؟!!! و در حالیکه حق این بود که جریانات و احزاب غیراسلامی از حقوق خود دفاع کنند و مسلمین را وادار به تحمل فعالیت های خودشان نمایند، بر عکس آن، این مسلمین و احزاب و سازمانهای اسلامی هستند که باید استعمارگــران و اشغالگران واســلام ستیزان را قانع و مجـاب کنند که در حق مسلمین لطف نمایند و به آنها اجازۀ حضور و فعالیت سیاسی و شرکت در حکومت و رهبری بدهند؟؟!!! ، و اینهم مثال روشنی از یک وضع وارونه است، وضع وارونه ای که همین حالا در بلاد و جوامع غربی، عکس آن برقرار و حاکم است، بدین صورت که در کشورها و جوامع غربی، که قبله گاه اسلام ستیزان است، بسیار به زحمت به مسلمین و احزاب و سازمانهای اسلامی اجازۀ حضور و فعالیت سیاسی و شرکت در حکومت و رهبری را میدهند، و حتی در فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی نیز هر نوع حضور و فعالیتی که «قیَم و مبانی غربی - سرمایه داری» را زیر سؤال ببرد، از آن جلوگیری بعمل می آورند یا اصلا آن را ممنوع میسازند. این مشاکل و موانع غربی قبلا در رابطه با احزاب و سازمانهای کمونیستی هم وجود داشت، و در دورۀ کمونیستی، که حضور و فعالیت کمونیست ها بُرد و اثر خود را داشت و سلطه و هیمنۀ نظام سرمایه داری را تهدید می کرد، کارها و برنامه شان را بسیار مهار و مقید می کردند، تا جایی که تشکیل احزاب و سازمانهای کمونیستی در آمریکا ممنوع شده بود. اینست که حالا در کشورها و جوامع غربی، این مسلمین و جریانات و جمعیات اسلامی هستند که آزاد و نیمه آزاد و ممنـوع و یا برای فعـالیت شان شرط و شروط  وضع می شود، نه اینکه در بلاد غربی! برای غربیان سرمایه داری و امپریالیستی چنین وضعی وجـود داشته باشد!!، اما با توجه به اینکه حضور و شراکت مسلمین در امر حکـومت و رهبـری، بدلیل سلطه گـری جهانی و ممانعت از ظهـور قطب اسلامی «خط قرمز» استعمارگران و اسلام ستیزان محسوب می شود، اقنــاع و مُجـاب ساختن آنها نه ممکن بوده و نه ممکن خواهد شد. و بدیهی است که این «وضع وارونه» در جهان اسلام، ناشی از سلطه و هیمنۀ استعمارگران سلطه گــر وغــارت پیشه بر مسلمین و جــوامع اسلامی است، و اسلام ستیزانی که خواهان ریشه کنی و حـذف اسلام و مسلمین از سیاست و حکــومت و رهبری هستند، عمال این استعمارگران هستند و به حمایت و کمک آنها پشت بسته اند، و «وارونگی قضیه» از همینجا ناشی میشود. و در همین رابطه به این مطلب از مقدمۀ قانون سماء توجه نمایید:

اما در مورد هــدف اصلی استعمارگران و عمال دست نشاندۀ آنها بايد گفت: «منشــاء» همهٴ طرح ها و حيله هاى استعمــارى – استبــدادى در جهان اسلام و در رابطه با اسلام و مسلمين، تضــادى عميق و اساسی و تاریخی بين صحنه دارى اســلام و مسلمين و سلطه گرى و غارتگــرى استعمارگران و مستبدین است. و «عــزل اسلام و مسلمين» از صحنهٴ سياست و حکومت و اجتماع «مــادر اهـداف» استعماری و نظام های استبدادى است. و گر نه مدعيان علم و نگرش علمى! بخوبى می دانند که در اين جهان، هيچ امر و پديده اى، مستقل و جدا افتاده از ديگر امور و پديده ها نيست و همه چيز در ارتباط و اثر و تأثر متقابل است. و حال چگونه است که دين و ديندارى، با اين همه ريشه دارى و آثار بنيادينش در صحنه هاى مختلف زندگى فردى و اجتماعى، بايد «بطور کامل!!» از سياست و حکومت و اقتصاد و اجتماع و فرهنگ و تعليـم و تربيت و غيره جدا شود و کنج خلوت و اِنزواء را برگزيند و سلطه گرى و غارتگرى استعمارگران و استبدادیان را نظاره کند و تماشاچى غصـب غاصبان و ظلم ظالمان گردد؟!! بگذریم از اینکه کم نشنيده و نخوانده ايم که گويا دين و ديانت در ذات خودش! «محصول جنگ طبقات» و وسیلۀ طبقات حاکمه براى استثمار طبقات محکوم جامعه است؟!، و اینکه چــه دینی و کـــدام دین دارای چنین ماهیتی بوده و هست (مثلا دین شــرک یا دین تــوحید؟!) این زیاد برایشان مهــم نیست و در این رابطه احساس مسئولیتی نمی کنند!! ، بالاخره هدف آنها که دین شناسی و آنهم اسلام شناسی؟! نبوده است، اما جــالب اينست که حالا همين «ثمرهٴ جنگ» و «آلت سياسى» بطـور کامل!! از همه چيز از جمله از سياست و حکومت استعفــاء داده و براى هميشه خانه نشين شده است؟؟!! حال اصلا چرا چنين دينى بايد «وجود» داشته باشد؟!! مگر حکمت دين و ديندارى و ارسال رسولان، نظاره گرى فقر و فلاکت توده ها و زيرسلطگى و استثمار جوامع و بردگى و رذالت انسانها و چشم و گوش بستن برغارت وجنايت و فساد استبداد و استعمار بوده است؛ که حالا وظيفه اش چنين باشد و از همهٴ ابعاد زندگى فردى و اجتماعى جدا و بريده شود؟؟!! آیا پيروان قرآن و اسلام، خواستهاى سياسى، اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى، تعليمى، اخلاقى، جنسى، بهداشتى و غيره ندارند؟! آيا غيراز اينست که قرآن و اسلامیت، راه و روش و قانون مسلمين و جوامع اسلامى است و همهٴ مسلمين ميخواهند درسايهٴ قوانين و ارزشهاى توحيدى زندگى کنند و ابعاد زندگى فردى و اجتماعى وسياسى و اقتصادى خود را سر وسامان دهند و آزادى و استقلال خود را باز يابند و راه رشد و تکامل و امنيت خود را باز نمايند؟!! پس غیر از این نیست که دين توحيدى اسلام، دينى آزاديبخش و نجات دهنده، راه حل مشکلات بشرى، برنامهٴ زندگى انسان مسلمان، صراط مستقيم زندگى انسانى، و ضامن پيروزى جوامع اسلامی و ممالک اسلامی است.

حال باید اســلام ستیزان بلاد اسلامی متــوجه این وضع وارونه و استعمـــاری باشند و بدانند که استعمارگــران و دشمنان اســلام و مسلمین آنها را بمثابۀ «سوخت» سیاستهای استعماری خود مصرف میکنند و توجهی به آنها و کشورهایشان و جوامع شان ندارند، و استعمارگران تنها در پی ایجاد منازعه در بین جوامع بشری و اسلامی و حفظ  سلطه گری و تداوم غارتگری خود هستند. علاوه بر این، اسلام ستیزان جوامع اسلامی، می بایست متوجه این مسئله هم باشند که وقتی طرفی، بجای «مصالحه و همزیستی مسالمت آمیز» در پی ریشه کنی طرف دیگر است، آنطرف هم که همه چیزش در خطر قرار میگیرد، بیکار نخواهد نشست، و در صورت یافتن زمینه، فرصت و مجالی برای دشمنی که دنبال ریشه کنی او بوده باقی نخواهد گذاشت، و در کمال شدت وبی رحمی به فکر ریشه کنی او خواهد افتاد، همچنانکه به کرات چنین وضعی روی داده است. و این عین خواست استعمارگران و آنهایی است که تداوم سلطه گریشان و منافع نامشروعشان در جنگ و نزاع و عـدم وجـود آزادی و مردمسالاری و کثرت گرایی و انتخابات آزاد است، بدین صورت که: استعمارگران و جریانات خودپرست و سلطه گر و آزادی ستیز میخواهند در جوامع بشری و خصوصا در میان مسلمین، نظـام استبدادی و سرکوبگر و وابسته به خارج تداوم داشته باشد، نه نظامی آزاد و مردمسالار و کثرتگـرا، میخواهند نــزاع و جنگ وجــود داشته باشد نه مصالحه و همزیستی، میخواهند نا امنی و آشوب وجود داشته باشد نه ثبات و برنامه ریزی، و میخواهند فقر و بیکاری وجــود داشته باشد نه آبادانی و شکوفـایی، و این چیزیست که الحق می بایست همۀ اطراف آن را بدانند، و می بایست همۀ نیروها وجریانات از افتادن در دامهای استمرار جنگ و تخریب و «سیاست ریشه کن سازی» پرهیز نمایند و تن به آزادی و مردم سالاری و کثرتگرایی بدهند. اما آیا چنین چیزی ممکن است؟ در جواب میگوییم: تا وقتیکه احزاب و سازمانهای مستقل از استعمارگران و همچنین احزاب و سازمانهای آزادیخواه و مترقی و نافی شرک و خرافه پرستی «نیروی اصلی اجتماع» نشوند، چنین امری محال خواهد بود، چرا که مسئلۀ جنگ و صلح و تن دادن به آزادی و مردمسالاری و کثرتگرایی محتاج «ارادۀ سیاسی مستقل» و نیز نیازمند وجود «نیروهای آزادیخواه و تحول گرا و ترقیخواهی» است که میخواهند کشورشان و اجتماعشان از دیگران عقب نماند. به عبارت دیگر، راه رهایی و راه تحقق آزادی و مردمسالاری و کثرتگرایی در عبور از «شرک و خرافه پرستی و سنتی گری» و در «استقلال از استعمار و امپریالیسم و وابستگی به خـارج» است، چرا که منافع نامشروع خرافه پرستان سنتی و استعمارگران خارجی، در جنگ و نزاع و استبداد و خاصتا در جنگ و ویرانی جهان اسلام و در فلاکت و عقب ماندگی جوامع اسلامی نهفته است. در نتیجه تا ظهور مقتدرانۀ نیروها و احزاب و سازمانهای «مستقل و آزادیخواه» نمی توانیم به آزادی و مردمسالاری و کثرت گرایی و انتخابات آزاد و صلح و آشتی و همزیستی مسالمت آمیز برسیم، و تا این نیروهای استقلال طلب و آزادیخواه بجای جریانات وابسته و استبدادی در «رأس تصمیمات سیاسی» قرار نگیرند، چنین وضعی بوجود نخواهد آمد. اما هنگامیکه سیاست و کار سیاسی، امری داخلی گردید، و در داخل نیز رأی و انتخاب مردم ارزش و اهمیت پیدا کرد و فصل الخطاب گردید، آنگاه راه تحقق وضعی آزاد ومردمسالار و کثرتگرا هموار خواهد شد و همزیستی و تحمل یکدیگر ممکن میشود، و در سایۀ تجربیات موجود، برگزاری «انتخابات آزاد» میتواند از مرحلۀ خیال و شعار عبور نماید و به واقعیت برسد. آری؛ با تحقق این آرزوهــا می توان به ثبات سیاسی و توسعۀ اقتصادی و استقرار فرهنگی آزاد و شکوفا و نجات از فقر و عقب ماندگی دست یافت.

سازمـــان مـــوحدین آزادیخـــواه ایـــران
۱۲ شـــــوال ۱۴۲۸ - ۱ آبــــــان ۱۳۸۶