|
بسم الله الرحمن الرحیم
رابطۀ مَعقول و مُؤثرِ مردم و رهبرى رهبریت و مبـارزه اى که محتـاج و مجبور مـردم است، بـدون آنکه «اين احتياج و مجبورى» متقابلاً وجـود داشته باشد، يا باطل و خائنانه است؛ و يا بالاتر وعالیتر از فهم و درک مردم و «مافوق احتياجات» آنهاست، که در هر دو صورت «عقيم و بى نتيجه» است. اينست که اگر رهبریت و مبارزه اى باطل و خائنانه باشد، در طى زمان نابود خواهد شد، و اگر عالى و متکامل باشد، چون مرحلۀ آن فرا نرسيده است، بيشتر به درد آيندگان میخورد، و نيازمند «تدريج و صبر و تحمل» است، و صاحبان آن بهتر است «نويسندگى!» نمایند و طرحهاى خود را براى آيندگان به رشتۀ تحرير درآورند. البته اين امکان هــم وجود دارد که يک رهبرى و یک سازمان و حزب، نه فاسد و خيانتکار باشد؛ و نه مطلوبگرا و خيالى، اما «روش حرکت آن» غير مردمى باشد، و مثلا بجاى تکيه به توان و امکان و آمادگى مردم خود، به «قدرتهاى خارجى» تکيه نماید، که نتيجۀ آن، بجاى تکميل نيروى مبارزه، وابستگى و گرفتارى در چنگال قدرتهاى استعمارى است، و اکثراً هم اين نوع روشها، سازمانها و احزاب مبارز را در جادۀ فساد و انحراف قرار می دهد، و آنها را وادار به «وابستگی و خيانتکارى» می کند. بديهى است که چنين موقعيتى بین رهبری و مردم، چه حاصل فساد و خيانتکاری باشد، و چه ناشی از تعالى و تکامل رهبری، کار را «غير مؤثر و يا کم تأثير» خواهد کرد. به عبارت ديگر، اگر رهبری و مبارزه «فاسد و خيانتکارانه» باشد، امکان پنهان سازى ماهيت آن در «دراز مدت!» وجود نخواهد داشت، و اسرار فاسد و خيانت نيز بالاخــره افشاء خواهد شد، و به دنبال آن رُسوايى و افتضاح آن قطعى مى شود. و اگر هم عالى و متکامل باشد «تـــوده گير و عمومى» نخواهد گشت، اما به دليل سلامت و تعـــالی آن، بخش هايى از جامعه و «اشخاص تحصيل کرده» را تحت تأثير قــرار خواهد داد. لکن در هر صورت، قرابت «معقول و مؤثر» با تودۀ مردم بوجود نخواهد آمد، زيرا در آنها مشاکل و واقعياتِ پيش روى مردم ناديده گرفته شده و «خواست توده های مردم» مورد توجه واقع نشده است.
در موقعيت و وضعيتِ
معقول و
مؤثر، احتياج و مجبورى بين مردم و رهبرى
«متقابل
و ذو طرفین»
است، و هر دو طرف، محتاج و مجبور و نيازمند يکديگرند. بعبارت ديگر، هم مردم
به
«رهبری و مبارزه»
مُحتاج و نيازمند هستند، و هم رهبری و مبارزه
«محتاج و نيازمند مردم»
ميباشند. و اين احتياج و نيازمندىِ متقابل، از طرفى از وجود خواستها و
«مطالبات اجتماعى»
سر چشمه میگيرد، و از طرف ديگر ناشى از
«واقع بينى»
و درعين حال هدفدارى رهبری و مبارزۀ راه افتاده است. و طبعا اجتماعى که
خواستها و مطالبات
«فکرى وفرهنگی وسياسى واقتصادی»
مشخصى دارد و پيگير آنهاست و دنبال
«منادیان آنها»
براه مى افتد، ميتوان آن را جامعه اى
«خواستار و دردمند»
و داراى نيازهاى فکرى و فرهنگى وسياسى واقتصادی ناميد. و رهبری و مبارزه اى
هم که در پى برآوردن خواستها و مطالبات جامعۀ خود میباشد و داراى
«اصول و اهداف مردمى»
است، میتوان واقع بين و مؤثر و هدفدار ناميد، واين همان امر مورد نظر و
همان
«حضور معقول و مؤثر»
است. اين موقعيت و اين نياز دو جانبه و مؤثر، نه بيکارگى و عافيت طلبى است،
و نه ماکياولى گرى و شيادى گرى و قدرت طلبى میباشد. احتياج و نيازمندى بین مردم و رهبری باید دو طرفه باشد: مردم بايد احتياج به «رهبری و سازمان و مبارزه» داشته باشند، و هنگام مبارزه باید احساس کنند که براى «خودشان و مُطالبات خود» در صحنه هستند، و نباید همه چيز را به دوش رهبری و سازمان و جماعت مبارز بیندازند. بعبارت ديگر مردم نباید احساس کنند که براى فلان رهبرى و فلان گروه و فلان جماعت به صحنه آمده و براى آنها «فعالیت و مبارزه» می کنند، بلکه بايد احساس کنند که براى خود و براى نجات و پيروزى خود و جهت تحقق «اهداف مشروع خود» مبارزه ميکنند، و این وقتی ممکن است که رهبرى و سازمان و مبارزه را از آن خود و منتخب خود و «فداکارترين بخش خود» تلقی نمایند، بنحوی که در سايۀ وجود آن احساس عزت و اطمينان کنند و با ضعف آن دچار اضطراب و نگرانى شوند. نه اينکه هر مشکلى که در راه مبارزه بوجود آمد يقۀ رهبرى و سازمان و مبارزه را بگيرند و آنها را عامل «مصيبتهاى خود» و همۀ مصائب تلقى کنند و از آنها «بدگویی!» نمایند. متقابلاً رهبر و سازمان و جماعت مبارز هم بايد نيازمند و محتاج مردم باشند و براى رسيدن به اهداف مشروع و مُعين شده به «مردم و نيروها و کمکهاى آنها» متوسل شوند. بايد آنها خواستها و مطالبات مردم را تعقيب کنند، و اصلاً بايد براى حل مشکلات مردم بوجود بيايند، نه اينکه «مشکلۀ جديدى» براى مردم بشوند، و بعد بخشی از مردم وجودشان را صرف مبارزه با آنها!!! نمايند، و حتى مردم آنها را عوامل دشمنانشان تلقى کنند. آری؛ رهبر و سازمان و جماعتِ مبارز بايد «پيشتاز مردم» باشند و پيشاپيش مردم حرکت کنند، اما نبايد آنقدر از مردم فاصله بگيرند که مردم آنها را نبينند و آنها را درک نکنند، تا کارشان مؤثر واقع شود.
نکتۀ اساسی دیگر
در رابطه با مردم و رهبری اینست: با توجه به اینکه رهبری
سالم و احزاب و سازمانهای مردمی، تکامل يافته تر
هستند و مسائل را بیشتر از
«عامۀ مردم»
درک می کنند، و همچنین خـــوب می
دانند که بــدون همراهى و همکارى مردم کارى نمی توان کرد،
در نتیجه هميشه محتاج مردم هستند، و
بنابر همین رشد و آگاهی در کــار خود
«اصرار و پایداری»
مى کنند. و چون
آگاه و هدف دار هستند، اگر مردم آنها را
«طرد و انکار»
هم نمایند، دست بردار نمی شوند، هر چند
«عدم تفاهم رهبری و مردم»
زمان مبارزه را و مرحلۀ رسيدن به هدف را طولانی تر خواهد
کرد، اما با وجود این، رهبری اصیل و مردمی با
تکيه بر
حقانيت نظری و
«اهداف مشروع و
مشکل گشا»
و به اميد رشد و آمادگى مردم به کار و فعاليت خود ادامه میدهند. در اين
رابطه می توان مثال ها
آورد، اما عالیترين مثال
«مقاومت حضرت نوح»
و فعاليت و مبارزۀ شبانه روزى
ایشان است، تا آنجا
که صراحتا و دردمندانه
چنین اعلام میدارد:
رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ
قَوْمِي
لَيْلًا وَنَهَارًا،
فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائِي إِلَّا فِرَارًا
(نوح - ۵ و
۶):
«اى
خالق و معبودم؛ همانا شب و روز قوم و جامعه ام را دعوت و راهنمايى کردم،
اما دعوت و راهنمایی من جز فرار و دوری گزینی اثری بر آنها نگذاشت».
و به شهـادت قـرآن، حضرت نــــوح نه تنها نتيجۀ مستقيمى از دعوتش نگرفت،
بلکه قومش مستحق
«هلاک و نابودى»
شدند، و آخرش بوسيلۀ طوفانى عظیم غرق گشتند. البته باید توجه داشت که اين
نمونه ها قبل از اينکه نشانۀ عدم رشد و آمادگى مردم و عدم تناسب
«اهداف رهبری با خواستهای مردم»
باشند، مظهر عناد وقساوتِ
«اقشار مسلط اجتماع»
هستند، و توده هاى مردم نيز گرفتار سلطۀ آنها و آلت دست آنها شده اند.
علاوه بر
نیازمندی متقابل،
هماهنگى فکرى و فرهنگى و اقتصادى و
سياسى و اهدافى که مردم و رهبری
و جماعتِ مبارز دارند، نقش بزرگی را
در
«توسعه و ارتقای مبارزه»
بازى میکند، و اين هماهنگیها و همخوانیها تلفات و
سختیهاى مبارزه را
«معنادار و قابل تحمل»
میسازند. اما اگر اهداف مُجتمع و
«خواستهاى اجتماعى»
نوعى باشند و یک طرف را تشکيل دهند، و رهبرى و سازمانِ پيشتاز اهداف و خواست هاى ديگرى
را تعقیب نمایند و در
«فکر و هواى ديگرى»
باشند و طرف ديگر قضيه را تشکيل دهند، نه کار مبارزه بجايى خواهد رسيد؛ و
نه مردم آمادگى آمدن به صحنه را خواهند داشت. و اصلاً يکى از دلايل اساسى
که تا حال مبارزه ها ناموفق
بوده اند و مردم در آنها
«شرکت فعال»
نداشته اند، ناشى از همين ناهماهنگى
ها و عدم خودى تلقی کردن و مردمى نبودن رهبرى و
سازمانهای مبارز بوده است. و همانطور که همگان می دانند اکثريت قاطع رهبران و سازمانهاى جوامع تحت سلطه و استبداد
زده تا حال
«منشاء خارجى»
داشته اند و ساخته و دست نشاندۀ استعمارگران
محسوب میشوند، و طبعا بجای اینکه حامل فکر و فرهنگ و خواست جامعۀ خود
باشند، بصورت بدیهی مُروج
اهداف و خواست و فرهنگ و سياستِ
«اربابان استعمارى خود»
میباشند. در رابطه با نظامهاى حاکم استعماری نیز که حرف و
اختلافى وجود ندارد و همۀ آنها بيگانه پرست و دست نشانده
هستند، همان حکومتهايى که بسيارى از آنها قبل از
رسيدن به حکومت مُدعى
«فعاليت و مبارزه!»
براى مردم بوده اند، و بعد از اينکه
به قدرت و حکومت رسيده
اند و از مردم خود بى نياز گشته اند، ماهيت خود را به صحنه
آورده و «مملکت و امکاناتش»
را در اختيار استعمارگران
و دشمنان مُلک و مِلت گذاشته اند، و خود نيز
«مسئوليت سرکوب مردم »
را بعهده گرفته اند. و داستانِ رايجِ
وابسته بودن و وابسته نبودن به استعمارگران اشغالگر و غارتگر سند اين واقعۀ
شوم و مصيبت بار است.
مصيبت بار از اين جهت که: هيچ جامعه اى
«با رهبر و سازمان و سلاح و مال
دشمن»
امکان پيروزى و حاکمیت بر سرنوشت خود را پيدا نخــواهد کرد، مگر روزى که
چنین دشمنی ديوانه شده باشد! و یا کارش همانند نمــرود گشته باشد؛ که یا عذاب سر
را تحمل کند؛ و یا ناچـــارا به سرش بزند. اينست که هيچ جامعه اى؛ قبل از
برخورداری از حداقل
«شعور و احساس مسئوليت»،
نجات پيدا نخواهد کرد و روی
«آزادى و استقلال و رشد»
بخود نخواهد دید،
همانگونه که قرنهاست که جوامع بشرى بدليل اين کمبود
اساسی از رسيدن به حداقل اهـداف خود که همان
«امنيت، خوراک، مسکن»
میباشد ناکام مانده
اند، و حتی در این سطح تلاشها و مبارزات بشری به نتيجۀ
ملموسى نرسيده
است، و حتی در بعضى از جهات، زندگى بشرى بدتر و مصيبت بارتر شده
است.
سازمان مُوحِدين آزاديخواه ايران ۱۴ ربیع الاول ۱۴۲۳ - ۵ خرداد ۱۳۸۱
|