|
بسم الله الرحمن الرحیم
از خاطرات حسین علی منتظری:
حال توضیحاتی دربارۀ مواضع خمینی:
اين مبـاحثه و اظهارات در آستانۀ
«سال
۴٢»
صورت گرفته است! زمانی که خمينى می خواسته با
«انتقاد گرفتن از شاهِ پهلوی»
در رابطه با انجمن هاى ايالتى و ولايتى آمادۀ ميــدان سياست!! گردد، و اين
هم
«مايۀ فکـرى»
اين سياست مدار!! و ماهيت برنامه هاى سيـاسى اش. آری؛ اين مناظرۀ جـالب
تـوجه و خواندنى!! با کسى صورت گرفته که بالاخره رهبر کبیر انقلاب!! شد، هر
چند بعدها در این حد نیز
«محصور»
نماند و رسما ولی مطلقه گردید، ولی مطلقه ای که معنایی جز
«بُت اعظم»
ندارد. با خواندن خاطرات آقای منتظرى متوجه می شويم که خمینی اهل سياست و
حکومت نبوده، و اين برخورد
«غير مسئولانه»
با مسئلۀ حکومت و رهبرى از همین قضیه ناشی میشود. و علاوه بر اینکه ظلم و
ستم استبدادی و حاکم را به گردن مردم می اندازد (چون به اندازۀ کافی غرق
خرافات نشده اند)، اینکه می گويد:
«هرج و مرج هم تقصير مردم است»،
ماهيت عقيدتى و سياسی او را تماما بر ملا می سازد. اما همانطور که آقای
منتظرى هم معترف است، چون خمينى در
«ميدان مرجعيت»
عقب بوده، و براى مرجعيت (بعد از مرگ بروجردى) کسی به او مراجعه نکرده است،
در نتیجه ميخواسته با انتقاد از شاه خائن، خود را به ميان مردم بياندازد، و
نظام استبدادى و ضد اسلامى پهلوى نیز با پيش کشيدن
«انجمنهاى ايالتى و ولايتی»
و گنجاندن مسائل ضد اسلامى در آن
(از جمله حذف قسم به قرآن)
اين زمينه را براى او فراهم کرد، بدینصورت که
عکس العمل صریح خمينى و دیگر ملاها و مراجع شیعی (البته از موضعی فرقه ای و
سنتی) و عدم ترتیب اثر دادن بدین انتقادات از طرف نظام اسلام ستیز و مستبد
پهلوی، موجب توجه مردم به خمينى (و دیگر منتقدین) گردید، و بدين شيوه خمينى
به صحنه می آید و سياست و کار سياسى بر او تحميل میشود. و
سرانجام اين
«آخوند فرقه ای» و اهل خرافات و
جادوگری، که جز به رهبر و رئیس «معصوم و
منصوب!» تن نمی داد، به عنوان حاکم
مطلقۀ ايرانِِ بی چاره عرض اندام نمود.
آقای خمينى در این مناظرِۀ سیــاسی!! و در
«اظهارات هپـروتی اش»
(هر چند حاضر هم نبـوده که این بحث های ما شـــاء الله
ابتکاری! و حــلال عصر و زمان! و حــاصل آخرین تحقیقات سیاسی! را با هر
کسی! داشته باشد) چنین می گــويد: امام (حاکــم
و رهبــر) بايد معصــوم و منصــوب باشد و این
«عین تشیع»
است، و به قول خودش
«مذهب شيعه چنین است!!»،
و (برای تأسیس حکومت) چاره اى جز آمدن امام زمان (مهدی) نيست!! و تأخير
ظهور او نیز «تقصير مردم!!»
است. خیلی خوب! حالا که چنین است:
١-
پس ولايت فقيه
و خطرناکتر از آن ولایت مطلقۀ فقیه (که به مرور زمان و بنابر ضرورتهای استبدادی - فرقه ای جعل
شد) چيست و چکاره است؟؟!! همان ولایت فقیهی که حالا
جـزو اصـول «تشیع صفوی – ولایت فقیهی»
شده است، و همانطورکه همه مطلع اند اگر امروزه
کسى در ايران بگويد که ولايت فقيه در تشیع و شیعه گری نیز ریشه ندارد و به
مفهوم حکومتی آن حتی مطرح نبوده، بعنوان مُحارب و به مثابۀ کسى که
«قلب اسلام و تشیع و نظام ولایت مطلقه»
را هدف قرار داده، دچار سرنوشت خطرناکی
می شود و سر از «زندان و اعدام»
در می آورد. و طبعا آقای منتظرى هم يکى از قربانيان انتقـاد از
«ولایت فقیهی»
است که به پیشنهاد او (در اوایل تأسیس نظام
ولایت مطلقه) به قـــــانون اســــاسى جدید اضافه شد، ولایت فقیهی که بعدا
از «استبدادی تر شدن فضای سیاسی
مملکت» جهش تازه ای پیدا کرد و به
«ولایت مطلقۀ فقیه»
تبدیل شد، ولایت مطلقه ای که مترداف
«شاهنشاه» است.
٢-
اگر آقای خمينى و بعد از او
«رؤساى»
نظام ولایت مطلقه، سرانجام به اين نتيجه رسيده اند که در اين دوران و بعد
از
«هزار سال غیبت معصوم؟!»
چاره اى جز
«انتخاب حاکم و رهبر»
وجود ندارد، پس چرا تن به
«انتخابات آزاد و مردمی»
نمی دهند، و در ایران فعالیتهای فکری و سیاسی و انتخابات آزاد را ممنوع
کرده اند؟!، و چرا بجاى تسليم شدن به
«رأی آزاد مردم»
و اعتراف به جریانات مختلف فکری - سیاسی، یک
«نظام استبدادى»
مطلقه و سرکوب کننده را بر مردم ایران تحمیل کرده و یک مُستبد مادام العمر
را بنام
«ولی مطلقۀ فقیه»
بجای امام زمان مورد اِدعـا!! نشانده اند؟؟!!
آری؛ الحق بى عقيده تر و ماکیاولی تر از مستبدين حاکم در دنيا وجود ندارد،
و به تأکید اين همه شيادى و حقه بازى فقط در سایۀ وجود مردمى
«غافل و تماشاچی»
و غیر مُهتم به امور اساسی ملک و ملت و دور از صحنۀ
«دینداری اسلامی»
ميسر و ممکن می گردد.
٣-
آقای خمينى بنابر
«خاطرات منتظری»
چنین اظهار می دارد: در مذهب شيعه اصل بر«عصمت
و انتصاب»
است و غير از اين خارج از مذهب شیعه است؟! (منظورش فرقۀ شیعه است، چرا که
شیعه و همچنین سنی، خط و منهج
«عقیدتی – سیاسی»
بحساب می آیند، نه
مذهب فقهی (فقه احکام)، و این جعفریة و حنفیة و
شافعیة و..... هستند که مشخصا مذهب قلمداد می شوند). بسیار خوب! حال اگر
این اصل واقعيت دارد (که دارد و عصمت و انتصاب جوهرۀ تشیع صفوی است)، پس چه
کسى بهتر از خمينی ميتواند «مُهر
اِبطال» بر تشیع صفوی بزند و شیعه گری
را براى هميشه باطل و مدفون گرداند؟! این مسئله همانند آن آخوندى است (حسین
نوری، صاحب فصل الخطاب فی تحریف کتاب رب الأرباب) که کتــاب منتشر می کند
که «قرآن تحريف شده»
و نام امامان شیعه از آن حذف شده است!! و در این رابطه
«دو هزار حدیث!!»
بعنوان سند و مدرک ذکر میکند؟! تا بدين شيوه به قـول خودش به تشیع و شیعه
گری «خـدمت!!»
نماید، غافل از اينکه مثل ملا نصر الدین زير پاى خود را مى زند. یعنی وقتی
که خمینی اصرار می ورزد که هر کسی که شیعه است، دخالتی در تعیین امام و
حاکم و رهبر ندارد و برای همیشه مسلــوب الإراده و فاقد رأی و انتخــاب
است، پس اصلا چرا مردم ايــران باید شيعه باشند و در اين مــذهب
«بلا انتخاب و انتظاری»
بى اراده و سرگردان شوند و براى هميشه منتظر ظهور
«امام چندین قرنه!!»
بمانند، و يا ناچار شوند که تن به
«استبداد مطلقۀ شاهنشاهى يا استبداد ولايت مطلقۀ فقیهی»
بدهند؟! اين درحالیست که اهل سنت نیز که اکثر مسلمين را تشکيل ميدهند،
معتقد به «انتخابات و رهبری انتخابی»
هستند. خلاصه اگر هــدف تنها استمرار استبــداد و نظام استبدادى و بيچاره
کردن مردم است، خــوب حرفى نيست، و در اين صورت، مذهب تا ضد مردمى تر باشد
بهتر است، و اما اگر مسئله غیر از اینست، پس چرا
«راههاى ديگر»
پیگیری و انتخاب نشود، راههایی که در اسلام و
بین مسلمین نیز وجود دارند و حتی خمينى هم به این واقعیت اعتراف می کند.
همچنین مگر همين «منتظرى و مطهرى»
شيعه نيستند و جزو
«علماى شيعه»
محسوب نمی شوند که می گويند ما می توانيم (حد اقل در دوران غيبت معصوم؟!)
انتخابات و امام واقعی و رهبر مُنتخب داشته باشيم؟! امری که به تصریح آنها
مخالف تشیع و شیعه گری هم نيست. آری؛
اصل و اساس برای اهل «استبداد و شرک و
مادیت»، استبداد و مردم ستیزی و خرافه
بازی و مخالفت با «انتخـابات آزاد»
است، همان کسانی که بالاخره مردم مسلمان ایران باید با آنها
«تسویه حساب»
نمایند.
۴-
سازمان موحدين آزاديخواه ايران درتحليل مفصلى زیرعنوان
«جوامع
ایران و نظام ولایت مطلقه»،
تشیع
و انواع آن را بررسى کرده وچنین نتيجه گيرى کرده است: اگر تشیع وشيعه گری،
بمعنای پيروى ازعلى و«پیگیری
اهداف اوست»،
مشکلی وجود ندارد، چرا که علی هم اهل توحید بوده وهم رهبر وخلیفۀ منتخب، و
این چیزی جز ایمان به نظام توحیدی و ايمان به مردمسالارى و تن دادن به
«انتخابات و رهبرى انتخابى»
نيست. و اما اگر منظور از تشیع و شيعه گری، پيروى از«صفويان مستبد و جنايتکار»
و پيروى ازخمينى مستبد وفرقه گراست، پس درآن صورت تشیع وشيعه گرى
«مُصيبت عُظمى»
خواهد بود، همانطور که فعلا و در سایۀ استبداد صفـوی و ولایت فقیهی خمینی
چنین شده، و تنها راه چارۀ مردم ايران نجات از
«استبداد و شرک وخرافه گری»
است. اما چيزی که دراين مباحثه (بین خمینی و منتظری) واقعاً جاى توجه وبسیار خواندنی است، مسئلۀ تأخير ظهور مهدی و انداختن تقصیرآن به
«گردن مردم استبداد زده»
است، که خمينى بصراحت آن را بيان داشته
است، تفکر ظالمانه
اى که واقعاً
«مصيبت بار»
است. آقای خمينى ميگويد: اينکه امام زمان ظهور نمی کند
«تقصير مـردم»
است!! و آقای
مهدی به دليل
«عدم آمادگى مردم»
ظهور نمی کند!!، این در حالیست که اهل تشیع صفوی
همه می گویند که ظهور مهدی بعد از ظلم و فساد
وسیع و گسترده واقع خواهد شد؟! اما آقای خمینی دراین رابطه
«نظر دیگری»
بیان میدارد، ولی معلوم نمی کند که
«چگونه»
مردم بی چاره درتأخیر ظهور مهدی
و عدم تحقق یک
«خرافۀ قرونی»
مقصر هستند؟؟!! و البته از اين هم جالبتر استنادی است که خمينی به
«خواجه!!»
می کند!! ، آخر این چه استنادی است؟!
مگر خواجه چکاره است؟! از استناد به قرآن گذشتیم!
بالاخره حديثى، روايتى، قول ضعيفى و...... ولی
خنده دارتر اینست که از طرفی به خواجه استناد ميکند! اما از طرف دیگر
ميگويد که «خدا»
نعمت را تمام کرده است!! در حالی که می بايست بگويد که
«خواجه» نعمت
را تمام کرده است!!، درهرصورت وقتى خمينى مردم را صغير و بیعقل میداند،
غیر ازاین را نمیتوان از او انتظار داشت، واین ناشی از ماهیت خط
«عصمت و انتصاب»
و هماهنگ با روش اهل تشیع صفوی است. البته در اینکه مردم عامتا
«رشد نیافته اند»
شکی وجود ندارد، و تحمل نظام شرک و استبداد و تبعیض ولایت مطلقه
«روشنترین»
سند آنست. اما مشکل اینست که خمینی و اهل عصمت و انتصاب، مردم را
«رشد نیافتنی!»
تلقی می کنند!! و این واقعا مصیبت عظمی است، هر چند حقیقتا به این
«بد اندیشی»
ایمان ندارند، و فقط جهت سلطه گری بدان چسبیده اند، ولی علی ای حـال بدان
تظاهر نموده و آن را تبلیغ و تحمیل می کنند. این مسئله در مورد
«زنان»
نیز صدق می کند: بدین صورت که کسی نمی گوید که
«زنان موجود»
عامتا رشید وعاقل وتوانا هستند، بلکه مشکل اینست که اهل شرک وخرافه پرستی
آنها را «ذاتــا»
چنین تصویر مینمایند، و بدنبال علل عقب ماندگی
آنها نیستند. گرچه در اینجا نیز واقعا مسئله
«منافع نامشروع»
و استفاده از زیر سلطگی آنهاست، نه اعتقاد به نقص و کمبود ذاتی زنان. بدیهی
است که قضیۀ جـوامع «رشد یافته و عقب
مانده» نیز به همین صورت است، و این علل
سیاسی و اقتصادی و عسکری است که آنها را به جوامع رشد یافته و عقب مانده
«تقسیم»
کرده است، نه اینکه
«طبیعت و خلقت»
آنها چنین باشد. بله؛ اگر مردم ایران و رهبران و جریانات سیـــاسی آنها
«عاقل و لايق»
بودند، هرگز «استبداد ولایت مطلقه و
استبداد شاهنشاهی و استبدادهای دیگر» را
تحمل نمی کردند و نسبت به سرنوشت ملک و ملت و دین خود احساس مسئولیت می
نمودند و کار ایران و ایرانیان به «مصائب
امروزی» کشیده نمی شد، به نحوی که حالا
ميليونها ایرانی به علت آوارگی دراز مدت، رسما
«بلا مملکت»
شده و از ملت خود بریده اند، همچنانکه ایرانیان
«داخل مملکت»
توسط نظام ولایت مطلقه سرکوب و محروم و
«مسلوب الإراده»
گشته اند. وطبعا همین خانه خرابی است که مردم
داخل مملکت «غبطۀ آوارگان»
را می خـورند و دوست داشتند که آنها نیز آواره بوده و مثلا در «ممالک
غربی» پناهنده باشند؟؟!! بدا بحال چنین
ملت و مردمی!!!! و همین است که آوارگان براى
«بازگشت به وطن»
و کنار زدن نظام استبدادی عجلۀ زیادی ندارند و بعضا
«برای همیشه»
از وطن و جامعۀ خود دست شسته اند.
سازمان موحدين آزاديخواه ايران ۲۵ رمضــان ۱۴۲۱ - ۲ دى ١٣٧٩
|